آموزش زبان انگلیسی Extra آموزش زبان انگلیسی Extra
هم سریال ببینید، هم زبان یاد بگیرید!
روش جدید آموزش زبان انگلیسی با فیلم
مجموعه جامع تمرینات یوگا
مجموعه ای بسیار عالی برای سلامت
آموزش تمرینات به صورت ساده و جذاب
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
یکشنبه 18 بهمن ماه سال 1388

امروز جمله ای از پیامبر را خواندم که بارها و بارها بعد از آن به خودم نهیب زدم از شرک: 

راه یافتن شرک در قلب مومن، از راه رفتن مورچه ای سیاه در دل شبی تاریک بر روی سنگی قیرگون ، پنهان تر است”  

 

نمی دانم تا به الان چند بار و چه چیزهایی را شریک در خداوندی تو قرار داده ام . 

فقط یاریم ده تا تنها تورا پرستم و تنها از تو یاری جویم. 

آمین

چهارشنبه 14 بهمن ماه سال 1388

انسان ها  به شیوه ی هندیان بر سطح زمین راه  می روند.
   

با یک سبد در جلو ویک سبد در پشت.
   

در سبد جلو ,صفات نیک خود را می  گذاریم .در سبد پشتی ,عیبهای خود را
 

  نگه می داریم . به همین دلیل در طول روزهای زندگی خود ,چشمان خود را بر
 

صفات نیک خود می دوزیم وفشارها را درسینه مان  حبس می کنیم . در همین
 

زمان بیرحمانه , در پشت سر همسفرمان که پیش روی ما حرکت می
 

کند,تمامی عیوب او را می بینیم .
 

بدین گونه است که در باره ی خود بهتر از او داوری می کنیم ,بی آنکه
 

بدانیم کسی که پشت سر ما راه می رود
 

به ما با همین شیوه می اندیشد.
پائولو کوئیلو

پنجشنبه 8 بهمن ماه سال 1388

چند روز پیش حوالی میدان ولی عصر کودکانی را دیدم که برای چند لحظه توجه هر رهگذری را به خودشان جلب می کردند کودکانی که هر روز هریک از ما از کنارشان می گذریم کودکان کار. 

دخترکی ۷ ساله و یه پسر نوجوان ۱۳ یا ۱۴ ساله که یکی موزیک میزد ودیگری سلطان قلبها را می خواند و جالبه که دخترک با صدای کودکانه اش خوانندگی می کرد و جملاتی را می گفت که شاید خیلی وقت دیگه مفهومشون را درک کنه 

سلطان قلبم تو هستی تو هستی  

دروازه های دلم را شکستی ... 

هر رهگذری هم اگر هنوز روزمرگی های یک روز کاری درگیرش نکرده بود یا اینکه مثل من چند ساعتی وقت آزاد داشت می ایستاد و همان جا به این نغمه سرایی گوش می داد و در نهایت هم اگر بخشندگی اش اجازه می داد اسکناسی را به رسم سپاس درسبد دخترک می گذاشت که دخترک هم با ولع پول را مچاله تو جیب رو پوشش می گذاشت. 

همین چند دقیقه ای که ایستادم و تماشا کردم برایم کافی بود تا بغضی را در وجودم حس کنم. بغضی که از سر ناچاری این کودکان برای تامین معیشت بود. 

هر بار که کودکی را می بینم که برای گذران زندگی کار می کنه یکی با آواز خواندن یکی با گلفروشی یکی با نقاشی کشیدن ( یکبار کودکی را دیدم که کنار خیابان نقاشی های کودکانه اش را می فروخت )و... احساس می کنم که هیچ موجودی به پستی ما انسانها توسط خداوند خلق نگردیده حیوانات نیز تا زمان رشد فرزندشان وظیفه نگهداری و تامین اسایش او را دارند و به نحو احسن این کار را هم انجام می دهند حیواناتی که حتی علم جلو گیری از تولید مثل را هم ندارند. 

اما ما انسانها برای ارضا نیاز خودمان فرزندی را به وجود می آوریم و بعد اینگونه از او بهره کشی می کنیم ! آیا اینجا حتی به اندازه یک حیوان هم از عاطفه و حس مسئولیت بهره ای نبرده ایم چون من شعوری را در این جور رفتارها نمی بینم. 

کودکی که خود هیچ سهمی در آمدن به این دنیا نداشته پس از وارد کردنش به این دنیا اینگونه رنج را بر شانه های نحیفش می گذاریم. باری که گاهی به جای اینکه تامین آسایشش را بر عهده بگیریم  او را مجبور به تامین نیاز های مادی خودمان می کنیم. کودکی که باید کار کند تا جور ناتوانی والدینش را بکشد منظورم از ناتوانی جسمی نیست چون در صورت معلولیت جسمی والدین که آن هم جای بحث دارد در باره اینکه چطور با ناتوانی به خود اجازه وارد شدن فرد دیگری را به دنیا داده اند. گاهی ناتوانی های ما ناتوانی در فهم و شعور و اراده است. که این کودکان اغلب جور کش اینگونه والدین می شوند. 

کودکانی که هر یک با پرسه زندن در خیابان های شهر های ما ممکن است در آینده به یک بزهکار تبدیل شو ند و نمی دانم گناه این بزهکاری به گردن کیست. والدین! من و شما! و یا مسئولین ارشد این جامعه؟ فقط می دانم این کودکان قربانی خودخواهی والدینشان بی عدالتی جامعه و بی تفاوتی من و شما گشته اند شاید اگر در خانواده ای دیگر یا جامعه ای دیگر پا به دنیا می گذاشتند سرنوشتشان متفاوت از این بود؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

چهارشنبه 30 دی ماه سال 1388

 و باز هم رسیده ام به مناجات مولای متقیان و آنجا که ندا می دهد: 

 

مولای یا مولای 

انت الدلیل و انا المتحیر و هل یرحم المتحیر الا الدلیل... 

 

تو را هگشایی ومن سرگردان و چه راهگشایی برای من سرگردان مهربان تر ازتو وجود دارد؟؟؟؟؟؟ 

 

مهربانا دلم برای تو تنگ شده....  

با زهم گفتم تو ؟ 

انگار منی هم بدون ذات والایت یافته ام که اینگونه خطابت می کنم 

 

چقدر زود یادم رفت که روزی از اراده تو بربودنم به وجود آمدم و روزگاری نیز با همین اراده به سویت باز گشت خواهم نمود 

 وحال می گویم چقدر دلم برای خودم تنگ شده....!!!!!!

دوشنبه 28 دی ماه سال 1388

اینجا آسمان ابریست ، آنجا را نمیدانم... اینجا شده پائیز ، آنجا را نمیدانم ... اینجا فقط رنگ است ، آنجا را نمیدانم... اینجا دلی تنگ است ، آنجا را نمیدانم. وقتی که بچه بودم هر شب دعا میکردم که خدا یک دوچرخه به من بدهد . بعد فهمیدم که اینطوری فایده ندارد. پس یک دوچرخه دزدیدم و دعا کردم که خدا مرا ببخشد.. هی با خود فکر می کنم ، چگونه است که ما ، در این سر دنیا ، عرق می ریزیم و وضع مان این است و آنها ، در آن سر دنیا ، عرق می خورند و وضع شان آن است! ... نمی دانم ، مشکل در نوع عرق است یا در نوع ریختن و خوردن .

شنبه 26 دی ماه سال 1388

هرانقلاب پس از پیروزی هم همواره در خطر انهدام است، خطر ضد انقلاب.  

 مارهای سر کوفته شده در گراما گرم فتح ، غفلت جشن پیروزی و یا غرور قدرت ،  باز سر بر می دارند و رنگ عوض می کنند و نقاب دوستی می زنند و از درون انقلاب را منفجر می کنند. انها بعد ها غاصب همه دست اورد های انقلاب می شوند و میراث خوار مجاهدان و تعزیه خوان خون شهیدان انقلاب.

شنبه 26 دی ماه سال 1388

معلم پای تخته داد میزد

صورتش از خشم گلگون بود

و دستانش به زیر پوششی از گرد پنهان بود

 

ولی آخر کلاسیها

لواشک بین خود تقسیم می کردند

وآن یکی در گوشه‌ای دیگر «جوانان» را ورق می زد

 

برای اینکه بیخود های‌و هو می کرد و با آن شور بی‌پایان

تساویهای جبری را نشان می‌داد

با خطی ناخوانا بروی تخته‌ای کز ظلمتی تاریک

غمگین بود

 

تساوی را چنین بنوشت : یک با یک برابر است

 

از میان جمع شاگردان یکی‌برخاست

 

همیشه

 

 یک نفر باید بپاخیزد....

 

به آرامی سخن سر داد:

    

تساوی اشتباهی فاحش و محض است

نگاه بچه‌ها ناگه به یک سو خیره گشت و

معلم مات بر جا ماند

 

و او پرسید : اگر یک فرد انسان ، واحد یک بود

آیا یک با یک برابر بود؟

 

سکوت مدهشی بود و سوالی سخت

معلم خشمگین فریاد زد آری برابر بود

 

و او با پوزخندی گفت:

اگر یک فرد انسان واحد یک بود

آنکه زور و زر به دامن داشت بالا بود و آنکه

قلبی پاک و دستی فاقد زر داشت پایین بود؟

اگر یک فرد انسان واحد یک بود

آنکه صورت نقره گون ، چون قرص مه می‌داشت بالا بود

وآن سیه چرده که می نالید پایین بود؟

اگر یک فرد انسان واحد یک بود

این تساوی زیر و رو می شد

حال می‌پرسم یک اگر با یک برابر بود

نان و مال مفتخواران از کجا آماده می‌گردید؟

یا چه‌کس دیوار چین‌ها را بنا می‌کرد؟

یک اگر با یک برابر بود

پس که پشتش زیر بار فقر خم می‌گشت؟

یا که زیر ضربه شلاق له می‌گشت؟

یک اگر با یک برابر بود

پس چه‌کس آزادگان را در قفس می‌کرد؟

 

معلم ناله‌آسا گفت:

بچه‌ها در جزوه‌های خویش بنویسید:

یک با یک برابر نیست...

 

" زنده یاد خسرو گلسرخی"
سه شنبه 22 دی ماه سال 1388

 

 

سلام به تو نور چشمم 

 

به اندازه بی شمار ستاره های تمام کیهان دوستت دارم 

به اندازه ای که شاید در هیچ ادراکی نگنجد نور چشمم 

اینجا برای تو تمام احساسم را می نویسم 

احساس شادی که تمام وجودم را با هر بار دیدنت و شنیدن صدای گریه هایت در بر می گیرد 

دوستت دارم بیشتر از جانم 

 در کنار تو نیستم  

و هر روز دلتنگ تر از دیروزم 

 

 

 

دوشنبه 21 دی ماه سال 1388

خدایا دوست دارم یک روز آزادبندگی کنم

آزاد از همه قید و بندهایی که برایم ساخته اند و بعضی را هم به نام تو می سازند 

خدایا 

باورشان نمی شود که اگر این قید وبندها نبود 

باز هم به اندازه الان دوستت داشتم 

 

باورم نمی شودکه تو برای بندگیم قیدی گذاشته باشی  

به  

تمام باورهایم سوگند...!

دوشنبه 21 دی ماه سال 1388

ملاصدرا می گوید: 

خداوند بی‌نهایت است و لامکان و بی زمان  

اما :

به قدر فهم تو کوچک می‌شود

به قدر نیاز تو فرود می‌آید،

به قدر آرزوی تو گسترده می‌شود،

به قدر ایمان تو کارگشا می‌شود،

به قدر نخ پیر زنان دوزنده باریک می‌شود،

به قدر دل امیدواران گرم می‌شود...

پــدر می‌شود یتیمان را و مادر.

برادر می‌شود محتاجان برادری را.

همسر می‌شود بی همسر ماندگان را.

طفل می‌شود عقیمان را.

امید می‌شود ناامیدان را.

راه می‌شود گم‌گشتگان را.

نور می‌شود در تاریکی ماندگان را.  

عصا می شود پیران را 

محتاجان به عشق را عشق می شود  

خداوند همه چیز می شود همه کس را... 

 

به شرط اعتقاد؛

شرط پاکی دل؛

به شرط طهارت روح؛ 

به شرط پرهیز از معامله با ابلیس  

بشویید قلب هایتان را از هر احساس ناروا 

و مغزهایتان را از هر اندیشه خلاف 

و زبان هایتان را از هر گفتار ناپاک 

و دست هایتان را از هر آلودگی در بازار 

و بپرهیزید از ناجوانمردی ها،ناراستی ها و نامردمی ها... 

چنین کنید تا ببینید که: خداوند، چگونه بر سفره‌ی شما، با کاسه ‌یی خوراک و تکه‌ای نان می‌نشیند

 

بر بند تاب، با کودکانتان تاب می‌خورد، و در دکان شما کفه‌های ترازویتان را میزان می‌کند

و "در کوچه‌های خلوت شب با شما آواز می‌خواند"...

 

مگر از زندگی چه می‌خواهید که در خدایی خدا یافت نمی شود ؟!

چهارشنبه 16 دی ماه سال 1388

روزهایم می گذرد از پس هم و در بیقراری لحظه هایی که به دنبال تو می گردم 

 

روزهایی پر از شکیب پر از خواستن های بی جواب 

 

روزهایی در اندیشه نا کجا آباد 

روزهایی پر از پاسخ های بی پرسش 

 

روزهایی که گاه می اندیشم کاش جسارت حوا را داشتم که سیب دلم را با دنیا عوض کنم 

 

راستی عجب جسارتی داشت حوای بهشت .....! 

 

روزهایی برای تو روزهایی برای خودم و بی قراری ام 

 

روزهایی که قاصدک هایش را می شمارم شاید  این یکی برای من باشد 

 و باز هم  

هزار پاسخ بی پرسش 

از ماجرای بودنم از روزهایی که نبوده ام و خواهم بود....

 

 

سه شنبه 15 دی ماه سال 1388

من بهشتم را در نگاه تو دیده ام......

دوشنبه 14 دی ماه سال 1388

داشتم به بیکران فکر می کردم 

به اینکه اگر در نقطه ای فارغ از این بیکرانه به نظاره بنشینم در مقابل این هستی حتی ذره ای هم نیستم... 

راستی تا به حال اینطور به جهانی که در آن زندگی می کنی و به قیاس خود در برابر عظمت آن اندیشیده ای... 

به اینکه چرا تو انتخاب شدی تا به هستی وارد شوی و اینکه بودن تو در اینجا در مقایسه با طول آفرینش از چشم بر هم نهادنی هم کمتر است... 

این گونه فکر کردن دوخاصیت دارد یکی اینکه به این یقین برسی که برای هدفی پا به اینجا گذارده ای و یا بر عکس اینقدر بودن تو در قیاس با عظمت بیکران ناچیز است که به چشم نمی آیی و هر طور خواستی می توانی روز گار بگذرانی ....! 

تو فکر می کنی کدام به حقیقت نزدیک تر است؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

شنبه 12 دی ماه سال 1388

من درد در رگانم٬

حسرت در استخوانم ٬

چیزی نظیر آتش در جانم پیچید .

 سر تا سر وجود مرا گویی چیزی بهم فشرد

تا قطره ای به تفتگی خورشید جوشید از دو چشمم .

 از تلخی تمامی دریاها در اشک ناتوانی خود ساغری زدم.

 

آنان به آفتاب شیفته بودند زیرا که آفتاب تنهاترین حقیقتشان بود ٬

احساس واقعیتشان بود ٬

با نور و گرمیش مفهوم بی ریای رفاقت بود ٬

با تابناکی اش مفهوم بی فریب صداقت بود .

 ای کاش می توانستند از آفتاب یاد بگیرند

که بی دریغ باشند در دردها و شادیهاشان حتی با نان خشکشان

و کاردهایشان را جز از برای قسمت کردن بیرون نیاورند .

 

افسوس آفتاب مفهوم بی دریغ عدالت بود آنان به ابر شیفته بودند

و اکنون با آفتاب گونه ای آنان را اینگونه دل فریفته بودند .

 

ای کاش می توانستم خون رگان خود را من قطره قطره قطره بگریم تا باورم کنند ٬

ای کاش می توانستم یک لحظه می توانستم ای کاش ٬

بر شانه های خود بنشانم این خلق بی شمار را

گرد حباب خاک بگردانم

 تا با دو چشم خویش ببینند که خورشیدشان کجاست و باورم کنند ٬

ای کاش می توانستم  

احمد شاملو

چهارشنبه 9 دی ماه سال 1388
اغلب مردم فکر می کنند که زندگی میدان جنگ است ولی باور کنید که این طور نیست زندگی چیزی جز یک بازی ساده نیست البته باید قواعد بازی را بدانید تا بتوانید در این بازی برنده باشید . ضرب المثل قدیمی می گوید : هرچه بکاری همان را درو می کنی . زندگی نیز همین طور است پس بیایید عشق ، شادی  و محبت بکاریم تا بتوانیم آن را دریافت کنیم .
 
بیایید با اطرافیان و زندگی شاد برخورد کنیم تا شادی را دریافت کنیم . احساس شادمانی و امنیت حاصل اعتقاد کامل به خداست . اگر انسان به این مسئله معتقد باشد که خدای مهربان حافظ اوست و از او حمایت می کند بیشتر از خود فرد به فکر اوست و خواهان رضایت و موفقیت است چگونه می تواند آسوده خیال و شاد نباشد !!
 
همواره به خود بگویید : شادمانی من کار خداست .
 
خدا حامی من است هیچ کس نمی تواند مرا آزرده خاطر کند از آنجایی که با خدا هستم و به او ایمان کامل دارم به خواسته ها و آرزوهای خود می رسم . سعی کنید همیشه طوری رفتار کنید که انگار هیچ مشکلی در دنیا ندارید از هیچ کسی دلخوری ندارید . این کار را برای خودتان انجام بدهید برای رسیدن به آرامش درونی . هنگامی که شما دیگران را می بخشید مطمئنا دیگران و خدا هم شما را می بخشند و نعمتهای بیکران به سوی شما سرازیر می شود همیشه برای خود موقعیت های عالی را تجسم کنید با آنها زندگی کنید و واقعا از صمیم قلب خواهان خوبی ها باشید همه مسیرها را برای خود بگشایید جایی که راه نیست خدا راه را می گشاید ایمان داشته باشید .
 
هر گاه به مشکلی برخوردید با شادمانی به خود بگویید من این وضعیت را به خدا می سپارم می دانم که خدای مهربان آن را سر و سامان می بخشد . من همیشه با خداوند یکتا همراهم پس عشق و شادمانی وصف نشدنی و جدا نشدنی با من همراه است . خود را درگیر بازی زندگی نکنید شاد باشید و از فرصت ها استفاده کنید اگر شما همیشه بازوی قدرتمند خداوند را در پشت خود حس کنید چطور می توان شاد و آسوده خیال نبود ؟؟؟
 
اتفاقهای خوب و موفقیت زمانی از راه می رسد که اصلا انتظارش را ندارید . صبر کنید .مضطرب نباشید . مغناطیس بدون اعتنا به اطراف خود بی حرکت می ایستد زیرا می داند که سوزن ها به سوی او خواهند آمد و آرزوهای ما زمانی سر می رسند که خود را رها کنیم و آرام منتظر باشیم . گاهی گمان نمی کنی ولی می شود ، گاهی نمی شود که نمی شود ، گاهی هزار دعا بی اجابتست ، گاهی نگفته قرعه به نام تو می شود  پس امیدتان به خدا باشد همیشه به خود بگویید خیر و صلاح من به وقوع می پیوندد هیچ چیز آن قدر عجیب نیست که اتفاق نیفتد .
 
خداوند بهترینها را برای من می خواهد . هیچ وقت دعا را فراموش نکنید تا مطمئن شوید نیرویی بزرگتر حافظ شماست . ای مؤمنین! خدا رو زیاد یاد کنید و صبح و شب تسبیحش کنید. او کسی هست که خودش و فرشته‌هاش بر شما درود و رحمت می‌فرستند تا شما رو از تاریکی‌ها به سوی روشنایی بیرون بیارند . خدا نسبت به مؤمنین مهربونه (احزاب/۴۱-۴۳) وقتی خدایی به این مهربانی داریم برای چی مظطرب و ناراحت باشیم شاد باشم و به همه لبخند بزنید تا دنیا به شما لبخند بزند .

گردآوری:گروه سبک زندگی سیمرغ
چهارشنبه 9 دی ماه سال 1388

امام علی می فرماید به گونه ای زندگی کن که گویا تا همیشه در این دنیا خواهی زیست و به گونه ای زندگی کن گه گویا هر لحظه آخرین لحظه زندگی توست. سخنی که به جرات می توانم بگویم تمام دین ما در همین جمله خلاصه شده است. 

اما این چنین زیستنی همتی بس بلند می خواهد و اندیشه ای آزاد و قلبی سلیم 

همیشه به این فکر میکنم که چطور می توان چیزی  یا کسی را دوست داشت و دلبستگی به آن به وجود نیاید دلبستگی که شاید در بعضی جاها باعث انحراف انسان از مرتبه والای انسانی می شود. 

اوج این رفتار را می توان در وجود مبارک حضرت ابراهیم دید. ایشان با تمام محبتی که به اسماعیل داشتند اما حاضر شدند دلبستگی به او را قربانی رسیدن به کمال مطلق کنند. 

بریدن از این دلبستگی های دنیایی را که برای هر یک از ما یک چیز یا جمعی از مادیات دنیایی مان می باشد یکی فرزند یکی همسر یکی مال یکی قدرت در عین دوست داشتن آنها می تواند هریک از ما را به هدف والای هستی مان نزدیک تر کند.

یکشنبه 6 دی ماه سال 1388

دریغ بر ملتی که لباسی را برتن می کند که خود نمی بافد،نانی را می خورد که خود درو نمی کند،شرابی می نوشد که از چرخشت او جاری نمی گردد. 

دریغ برملتیکه زورمدار را همچون قهرمانی تشویق می کند،و سلطه جوی پر ابهت را عطا بخش می انگارد. 

دریغ بر ملتی که در رویای خویش خواهشی را خوار می شمرد ،اما در بیداری تسلیمش می شود. 

دریغ بر ملتی که دم بر نمی آورد ،مگر هنگامی که در تشییع جنازه گام بر می دارد ،خود رانمی ستاید مگر در ویرانه هایش ،عصیان نمی کند مگر هنگامی که گردنش در میان تبر وکنده قرار دارد. 

دریغ بر  ملتی که سیاستمدارش روباه است ،فیلسوفش شعبده باز و هنرش هنر وصله کاری وتقلید. 

دریغ بر ملتی که با شیپور به استقبال حاکم تازه اش میرود وبا هو کردن بدرقه اش می کند تنها به خاطر اینکه با شیپور به استقبال دیگری برود. 

دریغ برملتی که فرزانگانش در اثر پیری گنگند و مردان شجاعش هنوز در گهواره اند. 

دریغ بر ملتی که پاره پاره شده وهر پاره ای خودرا ملتی میداند! 

جبران خلیل جبران

جمعه 4 دی ماه سال 1388

نمی خواستم چیزی بنویسم 

از بس که برایمان عاشورا و تاسوعا را کوچک کرده اند با تو صیف تشنگی و زخم و چکاچک شمشیر انگار دردی غیر از تشنگی را در قافله حسین نمی توان پیدا کرد 

اما نه دلم نیامد تاسوعا باشد و از عباس ننویسم 

از برادری که برادری رادر حق حسین تمام کرد 

می گویند علمدار سپاه حسین بوده 

اما من هنوز هم علم های عاشورا را در دستهای عباس می بینم 

دستهای برادری که وفا داری را به بشر آموخت 

برادری که روی سیاه قابیل رادر پیشگاهحق سفید کرد و گفت پروردگارا تو شهادت بده که همه برادرها مثل قابیل نیستند.... 

عباس یعنی متانت 

یعنی جوانی 

یعنی وفاداری 

عباس یعنی مونس و همدم 

عباس همیشه برایم  شبیه ترین فرزند علی به او بوده 

عباس یعنی ظلم را به ستیزه بر خواستن  

عباس یعنی چشمه بزرگواری 

عباس یعنی برادر 

امروز چقدر برادری هایمان از جنس قابیل است تا عباس........

پنجشنبه 26 آذر ماه سال 1388

باورت نمی شود اینقدر خوشحالم که فقط اشک می تواند حد و اندازه شوقم را باز گو کند.....

پنجشنبه 26 آذر ماه سال 1388

تولدت مبارک (ساعت ۹:۴۵ روز پنج شنبه بیست و ششم آذر ماه هزار و سیصد و هشتاد وهشت برابر با ۱۷ دسامبر ۲۰۰۹ میلادی برابر با۲۹ ذی الحجه ۱۴۳۰ هجری قمری) 

 

 

صدای گریه تو نوید این است که خداوند هنوز از ما انسانها نا امید نگشته....

 

 

 

جهانت پر از شادکامی و سایه سار آرامش و مهربانی پذیرای وجودت نازنینم 

 

و باز هم تولدت مبارک 

 

و کوچ تو از دنیای فرشته ها 

 

به دنیای ما آدمها 

 

 

بودنت پر از رستگاری 

 

تولدت مبارک 

 

 نازنینم 

 

چقدر مشتاق به دیدنت بودم 

 

سراسر شوق 

 

برایت جهانی می خواهم 

 

پر از روزهای روشن خدا و شبهای مهتابی زیر نور ماه 

 

جهانی سراسر شور سرور و شادمانی 

 

اما نه گاهی کمی هم غصه 

 

تا یادت بماند انسانی و ناتوان در برابر آفریدگارت 

 

نور چشمم برایت روز گاری پر از یاد مهربان آفریدگار و عشق او را آرزومندم 

تولدت مبارک 

 

دوستت دارم بیشتر از جانم 

چهارشنبه 25 آذر ماه سال 1388

قسم به پاکی که تولد آغازیست برای یک رویا

 

رویائی برای زندگی

 

تولد آغازیست برای یک راز- راز ِ ماندگاری

 

قسم به چشمان ستاره که هر شب در آسمان

 

سو سویش دل هزاران بی ستاره را شاد می کند

 

تولد، سرآغاز یک انتظار است

 

انتظار پیوستنخیال درآرزویی دور به وصال

 

و قسم به همه خوبیها تولد بهانه ایست

 

بهانه ای برای خدا که بگوید جریانش همیشه است

 

و همه همیشه خواهدبود

 

اما سهم من سهم من از تولدشاید،

 

روز دگر وفردایی باشد که هرگز بدان دست نیابم

 

اما سهم تو...سهم تو از تولد

 

ماندگاری، انتظار، رویا و زندگی ست

 

پس به اندازه همه خوبیها

 

به اندازه همه پاکیها

 

به اندازه همه ستاره ها

 

به اندازه همه عشقها

 

به اندازه همه فرداها

 

دنیا یت پرازامید،مهربانی، و شادمانی باد

دوشنبه 23 آذر ماه سال 1388

سخت پابند چشم های توأم، ساده دل کَنده ام از این دنیا 

مثل دیوانه های زنجیری، مثل گنجشک های سر به هوا 

تازه پی برده ام به سرمستی، تازه پی برده ام به جام شراب 

تازه فهمیده ام جهان یعنی، زندگی بین مستی و رؤیا 

دوست دارم جهان شروع شود در نگاه من و تو از آغاز 

مثل برخورد اولین لبخند بین لب های آدم و حوا 

دوست دارم که حال خوبم را با صدای بلند بنویسم 

شادم از لحظه های بی دیروز، شادم از لحظه های بی فردا 

دوست دارم بلند خنده کنم تا جهان پُر شود از این مستی 

یا بگریم چنان که بوتیمار، یا برقصم چنان که مولانا 

دوست دارم مسافری باشم، هرچه دارم به آب بسپارم 

دوست دارم که ناخدا باشم، با همین دست های کوچک، تا ـ 

با دلم قایقی درست کنم، بسپارم به آب های خلیج 

تا مرا هِی کند به دورادور، ببرد تا به آخر دنیا 

دوست دارم،... ولی نه می خواهم ساده بنویسم عاشقت هستم 

چون پلنگی به خواب بعد از ظهر، چون درختی به آخر سرما 

شعر از جواد کلیدری

جمعه 20 آذر ماه سال 1388

نمیدونم 

مردم سرزمین من  

چه زمانی می خواهند به این باور برسند که مهم ریشه است نه ریش....

پنجشنبه 19 آذر ماه سال 1388

من ملک بودم و فردوس برین جایم بود 

 

آدم آورد بـــدین دیر خــــــراب آبــــــادم

چهارشنبه 11 آذر ماه سال 1388

سلام به تویی که نیامده از جانم بیشتر دوستت دارم 

سلام به تویی که انتظار آمدنت چقدر سخت و چقدر شیرین است 

سلام به تویی که بارها در خلوت و تنهاییم در آغوش کشیده امت 

و هزار سلام دیگر به تو  

شاید این آخرین سلامی باشد که در این روزهای پایانی همسفریت با فرشته ها از من می شنوی روزهایی که هیچ گاه دیگر به آن بر نمی گردی. 

دلم بدجوری برایت تنگ شده دیگه کم کم باید کوله بارت را ببندی و مهیای آمدن شوی نمی دانم چرا هر وقت به آمدنت فکر می کنم هم پر از شعف می شوم و هم به گونه ای دیگر .... 

مامان می گفت اگه برات دوباره نامه نوشتم حتما برات بنویسم که تو هم کم کم با دعاهای خیری که همیشه برا ت می کنیم ویزای اقامت این دنیات را داری می گیری فکر کنم فرشته ها تو مراحل آخر تایید این ویزا باشند. 

نمی دانم برات از چه بنویسم از کجا و از چه بابت 

فرزندم هرگاه که به ما پیوستی باید به فکر ساختن دنیایت باشی بدون توجه به هر انچه تو را از این ساختن باز می دارد را برای تبدیل دنیایت به بهشت تلاش کن که خود به خود به بهشت بعدیت نیز راه میابی! 

بهشت تو خود تو هستی و نگاهی که به دنیایت داری 

بهشت تو اندیشه توست مهربانی توست جوانمردی توست 

بهشت تو خداست خدایی که با تمام وجودش دوستت داردپس اول وجود خودت را بهشت کن 

پر از زیبایی ها تا بتوانی پذیرای بهشتی بزرگتر گردی 

نور چشمم نفرت و کینه را در دل بهشتیت هیچ جایی نباید باشدچرا که در آن صورت غرور و نا امیدی و هر چه که لازم است تا وجودت را به دوزخ تبدیل کند به آن راه میابد. 

مهر بانی ات را به کسانی که دلی مهربان و روحی عظیم دارند عرضه کن! 

فرزندم هرگز اعتبار خویش را مگذار که در قیاس با هر آنچه که این آدمیان از سر افزون طلبی معیار سنجش قرار داده اند به زیر سوال رود تو خو دیگانه ای پر از استعدادهای خوب خداوندی و باید بهترینها را برای خود برگزینی.زیرا فقط تو می دانی که بهترین برای تو چیست. 

امید نوری است که در دلت اندیشه ات را روشن می کند مبادا خانه دلت تاریک گردد مبادا امیدت را واگذاری که دیگر هیچ چیز برای از دست دادن نخواهی داشت. 

امیدوارم دوستان خوبی همسفر سفر دنیاییت گردند دوستانی که تو را برای وجود گرانبهای خودت می خواهند نه چیز دیگری... 

و اما بهترین دوستت در این دنیا پدر و مادرت هستند این را نه برای الان می نویسم برای زمانی که رشد کردی و وارد دنیاهای جدید و ناشناخته ای شدی که نیاز به به دوست خوبی همراه و همقدم داری این دو دوستانی هستند که هیچ گاه تنهایت نمی گذارند و با تمام وجودشان آرزویی جز خوشبختیت ندارند. 

و اما در پایان بدان خداوند همیشه و در هر کجا باشی یک پله بالاتر از توست نه برای اثبات خداوندیش برای یاری دادن به تو در بالارفتن. 

با تمام وجودم دوستت دارم فرزندم و برایت با تمام وجودم زیبایی ناب و روشنایی مطلق را آرزو مندم. 

شاید این نامه ها بعد ها نیز ادامه پیدا کند وقتی که خانه های دلمان با آمدنت شکوفه باران گردید. 

دوستت دارم

   1      2      3      4      5      6    >>